همه جا به نوبت!
- آی برادر... کجا؟ بیا برو ته صف!
از دست آقا مهدی گرفته بود و تا آخر صف برده بود و در راه نصیحتش کرده بود که: "تو که بسیجی خوبی هستی، چرا بدون نوبت میروی داخل حمام؟... اینها هم مثل تو بسیجی هستند که منتظرند تا حمام خالی شود و تو بروند."
- پدر جان! من نمی خواستم به حمام بروم، فقط می خواستم داخل حمام ها را نگاه کنم!
آقا مهدی وقتی دیده بود که پیرمرد متوجه منظورش نشده، رفته بود و آخر صف ایستاده بود تا نوبتش شود و حمام ها را نگاه کند. یکی از بسیجی ها که آقا مهدی را شناخته بود، بسیجی پیر را به کناری کشیده بود و توضیح داده بود که ایشان آقا مهدی است. وقتی پیرمرد شنیده بود کسی که در آخر صف ایستاده فرمانده لشکر است، برگشته بود تا عذرخواهی کند... وقتی پیرمرد به آقا مهدی رسید، دستهایش را دور گردن آقا مهدی انداخت و تند تند گفت: "ببخشید من شما را نشناختم..." آقا مهدی هم پیرمرد را بوسید و گفت: "پدر جان! شما کار خوبی کردید... شما وظیفه تان را انجام می دهید."
راوی: حسن حقجو
شعار وبلاگ: خدایا به ما پول بده و به مسئولین ما عقل !!!